تبليغاتX
نوشته هایی از دور...
نوشته های من...تو...شاید او

 

وقتی که رفتی این دل من دلش گرفت

حتی روزای آفتابی دوباره بارونش گرفت

دستای من همش توی رویای دستای تو بود

فکر نکنی این دل من یادش میره یکی اومد جاشو گرفت

هر روز نفرین می کنم عقربه های ساعتو

اون لحظه ای که آسمون خورشید و از شبش گرفت

آهای دلت از من جدا

آهای غریب بی وفا

من حق میدم به اونی که برق چشات بدجوری چشماشو گرفت

 آهای دل پریشونش

آهای چشای بارونش

منو خبر کنید اگه بازم یه وقت دلش گرفت


نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 توسط نادیا
 

بگو سرگرم چی بودی كه اینقد ساكت و سردی

خودت آرامشم بودی خودت دلواپسم كردی

ته قلبت هنوز باید یه احساسی به من باشه

چقدر باید بمونم تا یكی مثل تو پیدا شه

تو روز و روزگار من بی تو روزای شادی نیست

تو دنیای منی اما به دنیا اعتمادی نیست

تو روز و روزگار من بی تو روزای شادی نیست

تو دنیای منی اما به دنیا اعتمادی نیست

سلام ای لاله ی بارون سلام ای چشمای گریون

سلام روزای تلخ من هنوزم دوسش دارم

سلام ای بغض تو سینه سلام ای آه آیینه

سلام شبهای دل كندن هنوزم دوسش دارم

نمیدونم تو این روزا چقد حالم پریشونه

دلم با رفتنت تنگ و دلم با بودنت خونه

خرابه حال من بی تو نمیتونم كه بهتر شم

تو دستای تو گل كردم بذار با گریه پرپر شم

یه بی نشونم تو این خزون یه بی نشونم خزون

منو از خودت بدون

یه بی نشونم تو این خزون یه بی قرارم یه نیمه جون

منو از خودت بدون منو از خودت بدون

سلام ای لاله ی بارون سلام ای چشمای گریون

سلام روزای تلخ من هنوزم دوستش دارم

سلام ای بغض تو سینه سلام ای آه آیینه

سلام شبهای دل كندن هنوزم دوستش دارم




نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیستم فروردین 1391 توسط نادیا

آری شیشه ی عطر بهار باز هم شکست

و خودش را پخش کرد در دل دنیا

بهار زیبا بر تمام دل های بهاری پیشا پیش مبارک

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 توسط نادیا
 
“… آری‌، در این‌ بازار، سوداگری‌ را شیوه‌ای‌ دیگر است‌، و کسی‌ فهم‌ کند که‌ سودازده‌ باشد و گرفتار موج‌
 
سودا، که‌ همسایه‌ی‌ دیوار به‌ دیوار جنون‌ است‌! و چه‌ می‌گویم‌؟ جنون همسایه آرام و عاقل این دیوانه‌ی
 
ناآرام خطرناک است که در کوه خاره می‌افتد و مثل موم‌ نرم‌اش‌ می‌کند، و در برج‌ پولاد می‌گیرد و شمع‌
 
بیزارش‌ می‌سازد. و وای‌ که‌ چه‌ شورانگیز و عظیم‌ است‌ عشق‌ و ایمان‌! و دریغ‌ که‌ فهم‌های‌ خو کرده‌ به‌
 
اندک‌ها و آلوده‌ به‌ پلیدی‌ها، آن‌ را به‌ زن‌ و هوس‌ و پستی‌ شهوت‌ و پلیدی‌ زر و دنائت‌ زور و… و بالاخره‌ به‌
 
دنیا و به‌ زندگی‌اش‌ آغشته‌اند! و دریغ‌! و دریغ‌ که‌ کسی‌ در همه‌‌ی عالم‌ نمی‌داند که چه می‌گویم؟ که این
 
عشق که در من افتاده است نه از آنهاست که آدمیان می‌شناسند. که‌ آدمیان‌ عشق‌ خدا را می‌شناسند
 
و عشق‌ زن‌ را و عشق‌ زر را و عشق‌ جاه‌ را و از این‌گونه‌… و آنچه با من است، نه، آنچه من‌ با اویم‌، با این‌
 
رنگ‌ها بیگانه‌ است‌، عشقی‌ است‌ به‌ معشوقی‌ که‌ از آدمیان‌ است‌… اما… افسوس‌ که‌… نیست‌!

معشوق‌ من‌ چنان‌ لطیف‌ است‌ که‌ خود را به‌ “بودن‌” نیالوده‌ است،‌ که‌ اگر جامه‌ی‌ وجود بر تن‌ می‌کرد، نه‌ معشوق‌ من‌ بود.

معشوق‌ من‌، رزاس من‌، موعود بکت‌، “گودو”‌ی بکت‌ است‌، منتظری‌ که‌ هیچ‌ گاه‌ نمی‌رسد! انتظاری‌ که‌ همواره‌ پس‌ از مرگ‌ پایان‌ می‌گیرد، چنان‌ که‌ این‌ عشق‌ نیز… هم‌!…”

       


نوشته شده در تاريخ جمعه نوزدهم اسفند 1390 توسط نادیا
                      «دوستم داری، نه؟ دوستم داری؟»



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هجدهم اسفند 1390 توسط نادیا
 

در این دوره ، نوجوان برای حفظ این ارتباط تلاش می کند و حاضر است هر هزینه ای    برای ادامه ی رابطه

بپردازد . آنها مصر به ادامه ارتباط و حتی ازدواج هستند. در این حالت ، قطع رابطه به افسردگی شدید

منجر شده و نوجوان بی حوصله می شود ، میل به زندگی ندارد و در مواردی نیز   دست به خودکشی می زند



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ سه شنبه شانزدهم اسفند 1390 توسط نادیا

انقدر سرفه نکن نادیا می خوام حرف بزنم حرف که همش حرفه آخرش

قراره نوشته بشه نوشته ام تو یاد همه می مونه البته اگه کسی بخونه...اگه

حوصله نداری که با اندیشه بنویسی بدون تمرکز هرچی تو ذهنته دیکته کن 

میدونم گلوت داره می سوزه بسه سرفه سرمو بردی هی پشت سر هم

تند تند.اومدی چیو ثابت کنی یه حرفی بزن خستم کردی تکلیفت با خودتم

مشخص نیست.داغی تنت داره می سوزه همه ی بدنت درد می کنه حتی

انگشتهات که طاقت نوشتنم ندارن لبات سرخ شده. زود به آخر رسیدی

نباید چشم هات انتها

رو می دید انقدر از سایه گفتی که آخرشم داری می شی سایه یه سایه

که حتی روی دیوارم نمی مونه.دیگه چی می خوای سهم تو از این

دنیاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا همین بود که به هیچی نرسی.نادیای عزیزم بیا

سرتو بذار رو پاهام خیلی تب داری تو نباید با تب بمیری هر وقت همه ی

دنیا فرو رفت تو ی تب نوبت به تشنج تو می رسه.بیا می خوام برات بخونم

تا بخوابی آروم آروم حاضری؟؟؟

بردی از یادم.دادی بر بادم.با یادت شادم

دل به تو دادم.در دام افتادم.از غم آزادم

دل به تو دادم فتادم به بند ای گل بر اشک خونینم نخند

سوزم از سوز نگاهت هنوز چشم من باشد به راهت هنوز

چه شد آن همه پیمان که از آن لب خندان

می شنیدم و هرگز خبری نشد از آن

کی آیی به برم ای شمع سحرم

در بزمم بنشین تاج سرم

تا از جان گذرم

پا به سرم نه

جان به تنم ده

جون به سر من

عمر بی ثمرم

نشسته بر دل غبار غم

زلف من در دیار غم

گشته ام غمگسار غم

امید به اهل وفا تویی

رفته ماه خطا تویی

الفت جان ما تویی

بردی از یادم.دادی بر بادم. با یادت شادم.دل به تو دا...

خوب بخوابی نادیا...

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه چهاردهم اسفند 1390 توسط نادیا
گفتم برف را دوست ندارم

گفت آن روز که تو را دیدم برف می آمد دوستش دارم

ولی حتی صبر نکرد تا برف ها آب شوند...


نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفتم اسفند 1390 توسط نادیا

 

  • دوستش ندارم ؟ نزدیکترین چیز به اویم وقتی که من کنار او هستم
  • زیبایی یا مخل است و یا اصلا وجود ندارد
  • او نمیتواند وارد شود، او وارد نشد

 

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوم اسفند 1390 توسط نادیا
 

               

نیمروزی بود آفتابی ، در یک روز سرد زمستانی … یخبندان شدید و منجمد کننده ، بیداد میکرد. جعدهای فرو لغزیده بر پیشانی نادنکا که بازو به بازوی من داده بود و کرک بالای لبش از برف ریزه های سیمگون پوشیده شده بود.

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390 توسط نادیا

 

دیگر کم بر التماس باران غرور بزن

ببین  شیشه ی پنجره را هم دیگر نخواهد شست

آفتاب دیگر نخواهد زد

باران می ماند...

خشک نخواهد شد

سر انگشتت لیز نمی خورد دیگر روی شیشه

غبار نفست محو خواهد شد

چشم هایت برق می زند از دیدن ابر

ابر از دیدن تو شگفت نخواهد شد...

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه هجدهم بهمن 1390 توسط نادیا
اگر خداوند فقط و فقط تکه‌ای زندگی در دستان من میگذارد٬به هر کودکی دو بال هدیه می دادم٬رهایشان می کردم تا خود بال گشودن و پرواز را بیاموزند.


     
 
 


ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ دوشنبه هفدهم بهمن 1390 توسط نادیا

صادق هدایت برای اولین بار در ایران اقدام به جمع‌آوری متل‌ها و داستان‌های عامیانه

 کرد و نوشتار «اوسانه» و کتاب «نیرنگستان» را در این موضوع به چاپ رساند.

            شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز  شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز  شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز  شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز  شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز  شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز  شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز  شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز                                              

 

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ دوشنبه هفدهم بهمن 1390 توسط نادیا
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و ششم دی 1390 توسط نادیا

من فراموش خواهم شد

در نهایت یک روز که دارم آرام اشگ هایم را می شمارم در نهایت آن پلک های بسته در نهایت آن روزی که باران هم نمی بارد...

من فراموش خواهم شد

در آن روزی که دیگر صدایت نمی پیچد در گوش هایم و دیگر سکوت مرا نمی بینی.دیگر انتظارت را نخواهم کشید حتی اگر باد زوزه کند و تو بیایی صدایت را به رخ سکوت من بکشی امروز قطره اشک هایم را خاک خواهم کرد در وفای خاک پر مهر باغچه تا پاییز بی معنا نماند.امشب دیگر ماه پنهان نخواهد ماند چون خاکستر عشقم را به صبح دادم ...

من فراموش خواهم شد

عشق من دیگر برخیز دیگر شرم ندارد ساعتم از اینکه تنها صدا کند در این اتاق.خون من گرم خواهد ماند تا غروب را رنگ دهد دیگر نگاه تو به دنبال چشم های من نخواهد آمد.عشق من...من فراموش خواهم شد...

                        


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و ششم دی 1390 توسط نادیا
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و چهارم دی 1390 توسط نادیا

حتی خودم هم باور نمی کنم آخرش باشد

آخر یک حسرت،حسرت با تو بودن

من خواهم رفت تو خواهی ماند

تو بمان حتی لحظه ای یادم نکن

من تنم را می دهم به باد وباران

دیگر روی خاک نخواهم بود

می شوم روح نه یک ستاره می شوم سایه ای از دیروز!

در یک بهار روشن شب و عطر را یکی خواهم کرد...


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و چهارم دی 1390 توسط نادیا

دستی به موهای بورش می کشد شانه را بر می دارد چند باری به موهایش می کشد .

من نگاهش می کنم دستانم زیر چانه ام جا خوش کرده وچشم هایم را ناخداگاه می زند برق طلای

موهایش و دنبال می کنم راه پیچ و تابی که می دهد به گیسوهای بلندش.

وای کودکی یادت بخیر.

دفتر کهنه شده را می بندم این ماله الان است که می توانم خاطرات را به زیبایی مرور کنم وگرنه تا

تا جایی که به یاد دارم در آن لحظه با اخم به مادرم گفتم«اینقدر موهایش را نکش»مادر خندید ولی

حرفی نزد باز هم دستش را آب زد و موهای او را خیس کرد دوباره نگاهش کردم.

فکر کنم دردش گرفته بود که یک دفعه دستش را روی سرش گذاشت و آخ بلندی گفت بلند شدم نشستم

کنار مادر«خوب ولش کن مجبور نیست که.اصلا چرا موهایش را کوتاه نمی کند؟؟؟»مادر باز

لبخندی زد و گفت«مادرش دوست ندارد حتما اینطوری زیباتر به نظر می رسد»

نگاهش کردم زیبا بود چشم هایش ...چشم هایش.خیالم می رود به چشم هایش که عینکم را بر می

دارم  صندلی را بیرون می کشم پشت میز می نشینم تکه ای نون بر می دارم و قاشق را توی ظرف

عسل می گذارم.چشم هایش به رنگ عسل بود و شیرینیش دل آدم را بدجور می زد...

به امیدم این است که زیبایش نشانه ای بود تا اگر خواستم پیدایش کنم آسان تر پیدا شود.

کنار پنجره می روم پرده را کنار می زنم آن خانه ی کلنگی...وای کودکی یادت بخیر.کاشکی تکرار

می شد آن صبح ها که در آن خانه باز می شد و او تا خانه ی ما می دوید تا موهایش را کلک کنداین

باد نامرد شاید او هم بهانه داشت تا مادرم آب بزند به موهایش و دلم را بزند شیرینی نگاهش...پرده

را رها می کنم موسیقی خودش را پخش می کند جای جای خانه و گم می شوم در دود های نا تمام

سیگار هار پشت سر هم...

 

 

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 توسط نادیا

بی کرانه است دریا

کوچکه قایق من

های های تو کجایی نازی

عشق بی عاشق من

سردمه مثل یه قایق یخ کرده رو دریاچه ی یخ،یخ کردم...«حسین پناهی»


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 توسط نادیا

ای غبارها او دیگر نیست کم خودتان را پخش کنید در رویای آمدنش

او دیگر نشانه ای برای یک طلوع با من بودن نمی خواهد

ای لحظه ها چه می خواهید از این جان بی جانم

کمتر تکرار کنید لحظه های بودنش را او دیگر نیست

ای چشم من کم اشک بریز این رود روان را بگذار بماند شاید او با قایقی بیاید

نه نه گریه کن کویر شو چون این بار منتظرش نیستم اودیگر نخواهد آمد

ای دستان کم چنگ بیندازید به آن قاب بی عکس

بگذارید آرام بگیرد روی دیوار اودیگر نخواهد  آمد

ای من ای من ای من ای من ای من بی من ای روح بی من ای من بی روح

دست بردار از این همه بی من بودن من که هستم او را ول کن

او دیگر نخواهد آمد...


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 توسط نادیا
 

مرا ببخش اگر در این تاریکی خسته ی شب تو را بی فانوس رها می کنم چاره ای جز

این ندارم اگر بمانم باید هر لحظه کشت ی نگاه تو شوم نگاهی که هیچگاه معنای حقیقی

اش را نفهمیدم.از من دلگیر نشو من مجبور بودم دلم را دست دیگری دهم وگرنه از

انتظار بیهوده پر پر می شد.از من کینه به دل نگیر که چرا وقتی زمزمه می کردی رفتم

شاید بهتر از هرکسی بدانی من دیگر تحمل شنیدن صدای تو را نداشتم صدایت که مانند

قایقی سراسر وجود ناپیدایم را پارو می زد تا در آخر دریاچه ی اشکم خشک شد.تمام

هستی من من می روم به امید روزی که تو عاشق شوی،عاشق یک پری ،یک پری زیبا

در افق.از تو تمنا دارم نگاهت را صدایت را وجودت را روحت را به کسی هدیه کن که

لیاقت این همه معجزه را داشته باشد.من می دانم تو مهربانی با احساسی در دلت چیزی

نیست پس همان گونه که در خیالم هستی بمان پاک من.یک خواهش دیگر قلب کی را

زیر پاهایت نگذار شاید آنقدر سی اش زاد باشد که هر جا قدمی می گذاری ردپایی از

عشقش رور زمین جا بماند و اگر او این ردپا ها را دنبال کند هیچگاه فراموشت نخواهد

کرد.من می روم تو می مانی با ماندنی ها.همیشه دوستت دام وامیدوارم به نقطه های

امید و آرزو برسی نه امید و آرزو که می شود من!!!امیدوارم به تمام موفقیت ها در

زندگیت بری زیرا تو شایسته ی این هستی.همیشه عاشقت با اینکه می دانم هیچگاه نبودم

لایقت...من


نوشته شده در تاريخ یکشنبه هجدهم دی 1390 توسط نادیا
 

پاي درد و دلش مي نشينم مي دانم بغضي غريبانه سراسر وجودش را در بر گرفته.يعني تا كي مي

خواهد خود را نگه دارد مي تواند؟برايم سوال شده مي خواهم خودش شروع كند حرفي نمي زنم كه بر

غم وجودش اضافه شود مي دانم دلش از تاريكي ها كم كم تاريك مي شود ولي منتظر مي مانم .از ته

دل آهي مي كشد طوري كه شيشه بخار مي كند دلم مي خواهد فرياد بزنم خودت را خالي كن من كه

غريبه نيستم سالهاست كه داري خودت را برايم خالي مي كني پس حال از چه چيزي خجالت مي

كشي آن منم آن تمام مردم هستند كه باعث غم و اندوه تو مي شوند پس تو چرا خودت را آزار مي

دهي.گمان مي كنم دلش آرام تر شده قطره هاي اشك را مي بينم چشمان را مي بندم و تا ده مي

شمارم چشمانم را باز مي كنم آري درست حدس زدم قطره قطره تبديل به هق هقي پايان ناپذير شده

دستم را روي شيشه مي كشم تا مونسي براي درد هايش باشم. در حس و حال خودم بودم كه صداي

در مرا به خود آورد.نيما بود اهميتي ندادم نزديكم آمد كنارو زانو زد خواست دستم را بگيرد كه مانعش

شدم دستم را عقب كشيدم خيره به چشمانم سكوت هميشگي را شكست ((بازم از دستم ناراحتي

به خدا نمي خواستم اينجوري بشه ببخشيد الهي دستم بشكنه هر چي مي خواي بگو لياقتم همينه))

با تنفري كه مي دانم از دلم بيرون نمي رود بدون اينكه نگاهش كنم جوابش را مي دهم.((مي خوام يه

چيزي بگم قول ميدي بدون حرفي قبول كني؟))باز هم خود شيريني هاي هميشگي.((تو فقط امر كن

چشم بسته قبوله)) ملتمسانه نگاهش كردم((نيما من مي خوام از اين خراب شده برم بيرون اصلا غلط

كردم كه با تو اومدم نبايد خام حرفات مي شدم اصلا...)) تا آمدم حرفم را ادامه دهم طعم خون را در

دهانم احساس كردم كشيده مانند شلاقي بر صورتم ضربه زد ((ببين خودت خواستي مگه تو نبودي هر

لحظه اصرار داشتي از اون خونه اي كه توي اون مثل يه زندوني بودي نجاتت بدم مگه خودت نخواستي 

حرف بزن )) ((چرا خودم خواستم ولي من احمق فكر مي كردم مي تونم از اون زندون به يه دنياي باز پا

بزارم نمي دونستم قراره از يه سلول با پاي خودم برم تو انفرادي مي خواستم نه توبگو؟)) ((حالا كه چي

بايد منتظر بموني خودت خواستي بايد تا آخرشم بخواي و حرف اضافه ام نزني همين جا بمون تا خبرت

كنم)) در را به ضرب كوبيد و رفت بهتر بود كه نباشد.اگر اين پنجره در اين اتاق نبود امكان داشت كه درجا

سكته كنم. دستي بر روي آه سرد روي شيشه مي كشم هنوز هم داشت اشك مي ريخت با خودم

گفتم فرق من و تو چيست؟فهميدم تو دلي آبي داري و من چشماني آبي براي گريه كردن.بلند مي شوم

به هر زحمتي كه هست سعي مي كنم پنجره را باز مي كنم انگار سالهاست كه كسي خبري از دل

آسمان نگرفته ولي بالاخره بازش كردم نگاهي بر آسمان مي اندازم دستم را مرهمي براي اشك هايش

قرار مي دهم. انگار با تمام وجود مرا پيش خود مي خواند به آن مي گويم نمي توانم نمي توانم بيايم

ولي براي لحظه اي دالم برايش سوخت گريه اش ده برابر شد گويي انگار سيل جاريست به حال خودم

مي نگرم ديدم تنها تر از هميشه هستم براي آسمان فدا شوم بهتر است تا خود را براي هزاران نامرد

روزگار قرباني كنم. گفتم مي آيم تا آخرين نفس با تو خواهم بود چشمانم را مي بندم ولي ديگر نمي

توانم تا ده بشمارم...


نوشته شده در تاريخ جمعه شانزدهم دی 1390 توسط نادیا

آه من از شومی یک شب نحس آن هم در یکی از شب های پر از برف نیست

آه من از تند تند شمردن تا عدد سیزده نیست

آه من در همه شب از سوزش چشم های غبار آلود جغد بالای درخت نیست

آه من از یک روز یکشنبه پشت دیوار خرابه که نخواهد آمد نیست

آه من نیست این آه.چشمانت را باز کن که آه آسمان و باد و باران هم نیست

 


نوشته شده در تاريخ جمعه شانزدهم دی 1390 توسط نادیا

 

بنويس بر سكوي دلت يادگاري كه در غربت مكان تاريكي هاي

حسرت كودكانه كسي به داد دلتنگي هاي بي پايانت نرسيد كه مجبور

هستي در صدا هاي بي صدا فرياد بزني كه تنهايي. بنويس كه كسي نبود

كه حتي با تو فرياد بزند . پس الان بايد به آن نتيجه شوم پناه خسته ات را

ببري و شراب تلخ تنهايي را از سر بنوشي . پس هرگز گمان مبر در در آن

تاريكي هاي شوم حسرت حتي ذره اي نسيم دستت را بگيرد . مي تواني

بر سنگ قبر پوسيده اي كه در آن گوشه باغ دل سپرده نگاهي بياندازي

نزديك تر برو برو برگ ها را كنار بزن نامي آشنا مي بيني نامي كه گويي دارد

با صداي بي صدايي گريه مي كند نه نگاهي به اسمان بيانداز اين باران

است قطره قطره هاي ترحم كه به داد اين نام تنها مي رسند ولي حاضرم

بر آن قطره ي خورشيد قسم بخورم كه خدا تو را تنها به اين دنيا فرستاد كه

بعد از چند سالي با آغوشي باز تر به او پناه ببري ولي الان باييد از او ممنون

باشي كه روح پاكت را بر سر مزار تنهاييت فرستاد.پس به تكه سنگ كهنه

بوسه اي بزن و با دو بال كه خدايت هديه داده به سويش پرواز كن.

 


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پانزدهم دی 1390 توسط نادیا

باز هم خیالم از من خواست تا به سوی تو آید آری من یقین دارم خیال تو باید فضایی غرورانه در بر گیرد چقدر دوست داشتم تو هم در جمع من و شمع و فروغ و سیم های پاره ی گیتار بودی اما آنقدر از من دور شدی که حتی خیالم هم به تو نمی رسد.آری به خوبی می دانم که در این صحنه های زود گذر بازی بودم خودت گفته بودی به یاد داری؟من کجا هستم در کدامین قالی نقش های ریز می زنم تا در آخر به نقش رخ تو رسم.من کدامم من کیستم؟من کدامین طلوع فردا ام شاید هیچم هیچ و پوچ شاید...تو می گفتی، قلم می زدی ولی تا به نقطه های بی پایان می رسیدی می گفتی شاید...الان من باید گله کنم،نه زیبای من؟نه گله ندارم تمنا دارم،تمنا دارم تا به من بگویی به کدام دیده جویمت تو که مانند هر شبحی از من،از منی که در انتظارت مردم دوری به کدامین دیده؟نمی خواهم بنویسم که برگردی می خواهم بنویسم با جوهر های سفید که نروی.تنها یم بیشتر از سلطان تنهایی ها دیگر کسی خبری از این دل نمی گیرد با من هم قهر کرده این دل دیوانه آنقدر شبها نشستم پنجه گیتار زدم انگشتانم به فریاد بر خواستند گفتند برای که برای چه کسی؟گفتم تو...عشق به صدا آمد و گفت من خودم هم گیجم حواسم پس کو؟چرا تو را به مرز فراتر از جنون کشاندم؟عشق اشک ریخت من خندیدم...من می دانم که تو رفتی.نمی دانم این چیست که نمی خواهم تو را ببینم ولی دلم برایت تنگ می شود نمی دانم این چیست که نمی خواهم عطر صدایت به مشامم بخورد ولی تشنه ی بوییدنم.تو گفتی به دروغ افلاطونی ولی من در این آتش سوختم من تا آخر عمر همه شب فروغ می خوانم و پنجه گیتار می زنم کاشکی آن کلی بودم که با ظرافت دامنم موج می زدم...من در رویای برگشت تو همه شب تیغ به رگ ها می زنم.


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه چهاردهم دی 1390 توسط نادیا
 

امشب از آسمان دیده ی تو

روی شعرم ستاره می بارد

در سکوت سپید کاغذ ها

پنجه هایم جرقه می کارد

شعر دیوانه ی تب آلودم

شرمگین از شیار خواهش ها

پیکرش را دوباره می سوزد

عطش جاودان آتش ها

آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه نا پیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

از سیاهی چرا حذر کردن

شب پر از قطره های الماس است

آنچه از شب بجای می ماند

عطر سکرآور گل یاس است

آه بگذار گم شوم در تو

کس نیابد دگر نشانه ی من

روح سوزان آه مرطوبت

بوزد بر تن ترانه ی من...


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه چهاردهم دی 1390 توسط نادیا

 

كنار پنجره نشسته بودم و چشمانم خيره به درخت ياس بود درست مثل همان درختي كه در حياط خانه

داشتيم درختي كه ساعت ها به قامتش تكيه مي كردم و دردم را براي گنجشك ها مي گفتم چقدر

سخت است احساس بيگانگي در افكارم شناور بودم كه پرستار تكاني بر شانه ام داد و گفت:(يكي اومده

مي خواد تو رو ببينه ) حتي پرستار هم تعجب كرده بود داشت مي رفت[1] كه دستش را گرفتم و مانع

رفتنش شدم گفتم (غير ممكن اون كي ؟) در حالي كه از من دور مي شد به آرامي جواب داد (مادرت)

اين يك كلمه به شدت باعث عذاب من شد  دوباره با نگاهي درخت مرا به ياد مادر انداخت داشتم پيش

خودم تكرار مي كردم به او چه بگويم كه يك دفعه پنجره بسته شد ياد خودم افتادم كه هر وقت عصبي مي

شدم در اتاقم را به ضرب مي بستم اين كار عادي من بود به طوري كه اگر روزي اين كار انجام نمي شد

همه شك مي كردند دوباره فكرم به سمت مادر كشيده شد چه واكنشي نشان مي دهد وقتي مرا این

گونه ببيند آن كسي كه علت اصلي انجام كار من بود پيش خود چه فكري مي كند صداي در مرا به خود

آورد آري خود اوست ديگر طاقت اين را نداشتم كه زير نگاهش خورد شوم براي لحظه اي فشار هاي اين

چند سال بر من حمله ور شدند نفسم بند آمده بود ولي چشمانم را بستم و از ته دل با مادر سخن گفتم

( آره منم به چي نگاه مي كني منم همون دختري كه هيچ موقع احساسشو درك نكردي هموني كه مي

ديد توي مواد غرق شدي و مي سوخت همونيم كه وقتي شوهرت مرد تو ياد و خيال منم با اون خاك 

كردي فقط خودت مهم بودي نظر من برات پوچ و بي ارزش بود وقتي با نا پدريم ازدواج كردي نپرسيدي

دوست داري بابا ت باشه بابا صداش كني  اون براي تو يه شوهر بود براي من فرقي با جلاد نداشت هر

وقت كه اعتراضشو پيشت مي كردم ميزدي تو سرم كه داره خرجتو ميده آخه چه خرجي منم نياز به

محبت داشتم نياز به نوازش ولي نوازش من اون ضربه هاي كمربندي بود كه جاي سالم تو بدنم نذاشت

به اون سياهي و كبودي ها عادت كرده بودم حالا اومدي چي بگي اومدي بگي چرا از خونه فرار كردم چرا

شدم دختر فراري تازه يادت افتاده دختري هم داشتي  پس بزار دليلمو برات بگم من اين كارو كردم

چون...نمی دونم!!!




نوشته شده در تاريخ سه شنبه سیزدهم دی 1390 توسط نادیا

جاده؟تاریک                                                                                                                                         

ماشین؟بدون بنزین

کنارت؟او بود...

او؟دیگر نیست

چه زمانی؟فقط رفتنش

چرا؟فقط اشک ریخت

اشک؟الکی بود

الکی؟می  ترسید

از چی؟مردنم

مردن؟تهدید کردم

بی دلیل؟ حسادت کردم

به کی؟دست   ها

چه کسی؟دیگری

آمد؟آری

بی هوده؟نه با عادت

چه شد؟ماند

درآخر؟رفتم

او؟نمی دانم  دیگر نیست

تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اولتصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اولتصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اولتصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول


نوشته شده در تاريخ شنبه دهم دی 1390 توسط نادیا
    

اسلایدر

دانلود آهنگ