وقتی که رفتی این دل من دلش گرفت
حتی روزای آفتابی دوباره بارونش گرفت
![]()
دستای من همش توی رویای دستای تو بود
![]()
فکر نکنی این دل من یادش میره یکی اومد جاشو گرفت
![]()
هر روز نفرین می کنم عقربه های ساعتو
![]()
اون لحظه ای که آسمون خورشید و از شبش گرفت
![]()
آهای دلت از من جدا
![]()
آهای غریب بی وفا
![]()
من حق میدم به اونی که برق چشات بدجوری چشماشو گرفت
![]()
آهای دل پریشونش
![]()
آهای چشای بارونش
![]()
منو خبر کنید اگه بازم یه وقت دلش گرفت
بگو سرگرم چی بودی كه اینقد ساكت و سردی
خودت آرامشم بودی خودت دلواپسم كردی
ته قلبت هنوز باید یه احساسی به من باشه
چقدر باید بمونم تا یكی مثل تو پیدا شه
تو روز و روزگار من بی تو روزای شادی نیست
تو دنیای منی اما به دنیا اعتمادی نیست
تو روز و روزگار من بی تو روزای شادی نیست
تو دنیای منی اما به دنیا اعتمادی نیست
سلام ای لاله ی بارون سلام ای چشمای گریون
سلام روزای تلخ من هنوزم دوسش دارم
سلام ای بغض تو سینه سلام ای آه آیینه
سلام شبهای دل كندن هنوزم دوسش دارم
نمیدونم تو این روزا چقد حالم پریشونه
دلم با رفتنت تنگ و دلم با بودنت خونه
خرابه حال من بی تو نمیتونم كه بهتر شم
تو دستای تو گل كردم بذار با گریه پرپر شم
یه بی نشونم تو این خزون یه بی نشونم خزون
منو از خودت بدون
یه بی نشونم تو این خزون یه بی قرارم یه نیمه جون
منو از خودت بدون منو از خودت بدون
سلام ای لاله ی بارون سلام ای چشمای گریون
سلام روزای تلخ من هنوزم دوستش دارم
سلام ای بغض تو سینه سلام ای آه آیینه
سلام شبهای دل كندن هنوزم دوستش دارم
معشوق من چنان لطیف است که خود را به “بودن” نیالوده است، که اگر جامهی وجود بر تن میکرد، نه معشوق من بود.
معشوق من، رزاس من، موعود بکت، “گودو”ی بکت است، منتظری که هیچ گاه نمیرسد! انتظاری که همواره پس از مرگ پایان میگیرد، چنان که این عشق نیز… هم!…”
در این دوره ، نوجوان برای حفظ این ارتباط تلاش می کند و حاضر است هر هزینه ای برای ادامه ی رابطه
بپردازد . آنها مصر به ادامه ارتباط و حتی ازدواج هستند. در این حالت ، قطع رابطه به افسردگی شدید
منجر شده و نوجوان بی حوصله می شود ، میل به زندگی ندارد و در مواردی نیز دست به خودکشی می زند
ادامه مطلب...
انقدر سرفه نکن نادیا می خوام حرف بزنم حرف که همش حرفه آخرش
قراره نوشته بشه نوشته ام تو یاد همه می مونه البته اگه کسی بخونه...اگه
حوصله نداری که با اندیشه بنویسی بدون تمرکز هرچی تو ذهنته دیکته کن
میدونم گلوت داره می سوزه بسه سرفه سرمو بردی هی پشت سر هم
تند تند.اومدی چیو ثابت کنی یه حرفی بزن خستم کردی تکلیفت با خودتم
مشخص نیست.داغی تنت داره می سوزه همه ی بدنت درد می کنه حتی
انگشتهات که طاقت نوشتنم ندارن لبات سرخ شده. زود به آخر رسیدی
نباید چشم هات انتها
رو می دید انقدر از سایه گفتی که آخرشم داری می شی سایه یه سایه
که حتی روی دیوارم نمی مونه.دیگه چی می خوای سهم تو از این
دنیاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا همین بود که به هیچی نرسی.نادیای عزیزم بیا
سرتو بذار رو پاهام خیلی تب داری تو نباید با تب بمیری هر وقت همه ی
دنیا فرو رفت تو ی تب نوبت به تشنج تو می رسه.بیا می خوام برات بخونم
تا بخوابی آروم آروم حاضری؟؟؟
بردی از یادم.دادی بر بادم.با یادت شادم
دل به تو دادم.در دام افتادم.از غم آزادم
دل به تو دادم فتادم به بند ای گل بر اشک خونینم نخند
سوزم از سوز نگاهت هنوز چشم من باشد به راهت هنوز
چه شد آن همه پیمان که از آن لب خندان
می شنیدم و هرگز خبری نشد از آن
کی آیی به برم ای شمع سحرم
در بزمم بنشین تاج سرم
تا از جان گذرم
پا به سرم نه
جان به تنم ده
جون به سر من
عمر بی ثمرم
نشسته بر دل غبار غم
زلف من در دیار غم
گشته ام غمگسار غم
امید به اهل وفا تویی
رفته ماه خطا تویی
الفت جان ما تویی
بردی از یادم.دادی بر بادم. با یادت شادم.دل به تو دا...
خوب بخوابی نادیا...
- دوستش ندارم ؟ نزدیکترین چیز به اویم وقتی که من کنار او هستم
- زیبایی یا مخل است و یا اصلا وجود ندارد
- او نمیتواند وارد شود، او وارد نشد
ادامه مطلب...
نیمروزی بود آفتابی ، در یک روز سرد زمستانی … یخبندان شدید و منجمد کننده ، بیداد میکرد. جعدهای فرو لغزیده بر پیشانی نادنکا که بازو به بازوی من داده بود و کرک بالای لبش از برف ریزه های سیمگون پوشیده شده بود.
ادامه مطلب...
ادامه مطلب...
صادق هدایت برای اولین بار در ایران اقدام به جمعآوری متلها و داستانهای عامیانه
کرد و نوشتار «اوسانه» و کتاب «نیرنگستان» را در این موضوع به چاپ رساند.
ادامه مطلب...
من فراموش خواهم شد
در نهایت یک روز که دارم آرام اشگ هایم را می شمارم در نهایت آن پلک های بسته در نهایت آن روزی که باران هم نمی بارد...
من فراموش خواهم شد
در آن روزی که دیگر صدایت نمی پیچد در گوش هایم و دیگر سکوت مرا نمی بینی.دیگر انتظارت را نخواهم کشید حتی اگر باد زوزه کند و تو بیایی صدایت را به رخ سکوت من بکشی امروز قطره اشک هایم را خاک خواهم کرد در وفای خاک پر مهر باغچه تا پاییز بی معنا نماند.امشب دیگر ماه پنهان نخواهد ماند چون خاکستر عشقم را به صبح دادم ...
من فراموش خواهم شد
عشق من دیگر برخیز دیگر شرم ندارد ساعتم از اینکه تنها صدا کند در این اتاق.خون من گرم خواهد ماند تا غروب را رنگ دهد دیگر نگاه تو به دنبال چشم های من نخواهد آمد.عشق من...من فراموش خواهم شد...








دستی به موهای بورش می کشد شانه را بر می دارد چند باری به موهایش می کشد .
من نگاهش می کنم دستانم زیر چانه ام جا خوش کرده وچشم هایم را ناخداگاه می زند برق طلای
موهایش و دنبال می کنم راه پیچ و تابی که می دهد به گیسوهای بلندش.
وای کودکی یادت بخیر.
دفتر کهنه شده را می بندم این ماله الان است که می توانم خاطرات را به زیبایی مرور کنم وگرنه تا
تا جایی که به یاد دارم در آن لحظه با اخم به مادرم گفتم«اینقدر موهایش را نکش»مادر خندید ولی
حرفی نزد باز هم دستش را آب زد و موهای او را خیس کرد دوباره نگاهش کردم.
فکر کنم دردش گرفته بود که یک دفعه دستش را روی سرش گذاشت و آخ بلندی گفت بلند شدم نشستم
کنار مادر«خوب ولش کن مجبور نیست که.اصلا چرا موهایش را کوتاه نمی کند؟؟؟»مادر باز
لبخندی زد و گفت«مادرش دوست ندارد حتما اینطوری زیباتر به نظر می رسد»
نگاهش کردم زیبا بود چشم هایش ...چشم هایش.خیالم می رود به چشم هایش که عینکم را بر می
دارم صندلی را بیرون می کشم پشت میز می نشینم تکه ای نون بر می دارم و قاشق را توی ظرف
عسل می گذارم.چشم هایش به رنگ عسل بود و شیرینیش دل آدم را بدجور می زد...
به امیدم این است که زیبایش نشانه ای بود تا اگر خواستم پیدایش کنم آسان تر پیدا شود.
کنار پنجره می روم پرده را کنار می زنم آن خانه ی کلنگی...وای کودکی یادت بخیر.کاشکی تکرار
می شد آن صبح ها که در آن خانه باز می شد و او تا خانه ی ما می دوید تا موهایش را کلک کنداین
باد نامرد شاید او هم بهانه داشت تا مادرم آب بزند به موهایش و دلم را بزند شیرینی نگاهش...پرده
را رها می کنم موسیقی خودش را پخش می کند جای جای خانه و گم می شوم در دود های نا تمام
سیگار هار پشت سر هم...
بی کرانه است دریا
کوچکه قایق من
های های تو کجایی نازی
عشق بی عاشق من
سردمه مثل یه قایق یخ کرده رو دریاچه ی یخ،یخ کردم...«حسین پناهی»




ای غبارها او دیگر نیست کم خودتان را پخش کنید در رویای آمدنش
او دیگر نشانه ای برای یک طلوع با من بودن نمی خواهد
ای لحظه ها چه می خواهید از این جان بی جانم
کمتر تکرار کنید لحظه های بودنش را او دیگر نیست
ای چشم من کم اشک بریز این رود روان را بگذار بماند شاید او با قایقی بیاید
نه نه گریه کن کویر شو چون این بار منتظرش نیستم اودیگر نخواهد آمد
ای دستان کم چنگ بیندازید به آن قاب بی عکس
بگذارید آرام بگیرد روی دیوار اودیگر نخواهد آمد
ای من ای من ای من ای من ای من بی من ای روح بی من ای من بی روح
دست بردار از این همه بی من بودن من که هستم او را ول کن
او دیگر نخواهد آمد...
مرا ببخش اگر در این تاریکی خسته ی شب تو را بی فانوس رها می کنم چاره ای جز
این ندارم اگر بمانم باید هر لحظه کشت ی نگاه تو شوم نگاهی که هیچگاه معنای حقیقی
اش را نفهمیدم.از من دلگیر نشو من مجبور بودم دلم را دست دیگری دهم وگرنه از
انتظار بیهوده پر پر می شد.از من کینه به دل نگیر که چرا وقتی زمزمه می کردی رفتم
شاید بهتر از هرکسی بدانی من دیگر تحمل شنیدن صدای تو را نداشتم صدایت که مانند
قایقی سراسر وجود ناپیدایم را پارو می زد تا در آخر دریاچه ی اشکم خشک شد.تمام
هستی من من می روم به امید روزی که تو عاشق شوی،عاشق یک پری ،یک پری زیبا
در افق.از تو تمنا دارم نگاهت را صدایت را وجودت را روحت را به کسی هدیه کن که
لیاقت این همه معجزه را داشته باشد.من می دانم تو مهربانی با احساسی در دلت چیزی
نیست پس همان گونه که در خیالم هستی بمان پاک من.یک خواهش دیگر قلب کی را
زیر پاهایت نگذار شاید آنقدر سی اش زاد باشد که هر جا قدمی می گذاری ردپایی از
عشقش رور زمین جا بماند و اگر او این ردپا ها را دنبال کند هیچگاه فراموشت نخواهد
کرد.من می روم تو می مانی با ماندنی ها.همیشه دوستت دام وامیدوارم به نقطه های
امید و آرزو برسی نه امید و آرزو که می شود من!!!امیدوارم به تمام موفقیت ها در
زندگیت بری زیرا تو شایسته ی این هستی.همیشه عاشقت با اینکه می دانم هیچگاه نبودم
لایقت...من




پاي درد و دلش مي نشينم مي دانم بغضي غريبانه سراسر وجودش را در بر گرفته.يعني تا كي مي
خواهد خود را نگه دارد مي تواند؟برايم سوال شده مي خواهم خودش شروع كند حرفي نمي زنم كه بر
غم وجودش اضافه شود مي دانم دلش از تاريكي ها كم كم تاريك مي شود ولي منتظر مي مانم .از ته
دل آهي مي كشد طوري كه شيشه بخار مي كند دلم مي خواهد فرياد بزنم خودت را خالي كن من كه
غريبه نيستم سالهاست كه داري خودت را برايم خالي مي كني پس حال از چه چيزي خجالت مي
كشي آن منم آن تمام مردم هستند كه باعث غم و اندوه تو مي شوند پس تو چرا خودت را آزار مي
دهي.گمان مي كنم دلش آرام تر شده قطره هاي اشك را مي بينم چشمان را مي بندم و تا ده مي
شمارم چشمانم را باز مي كنم آري درست حدس زدم قطره قطره تبديل به هق هقي پايان ناپذير شده
دستم را روي شيشه مي كشم تا مونسي براي درد هايش باشم. در حس و حال خودم بودم كه صداي
در مرا به خود آورد.نيما بود اهميتي ندادم نزديكم آمد كنارو زانو زد خواست دستم را بگيرد كه مانعش
شدم دستم را عقب كشيدم خيره به چشمانم سكوت هميشگي را شكست ((بازم از دستم ناراحتي
به خدا نمي خواستم اينجوري بشه ببخشيد الهي دستم بشكنه هر چي مي خواي بگو لياقتم همينه))
با تنفري كه مي دانم از دلم بيرون نمي رود بدون اينكه نگاهش كنم جوابش را مي دهم.((مي خوام يه
چيزي بگم قول ميدي بدون حرفي قبول كني؟))باز هم خود شيريني هاي هميشگي.((تو فقط امر كن
چشم بسته قبوله)) ملتمسانه نگاهش كردم((نيما من مي خوام از اين خراب شده برم بيرون اصلا غلط
كردم كه با تو اومدم نبايد خام حرفات مي شدم اصلا...)) تا آمدم حرفم را ادامه دهم طعم خون را در
دهانم احساس كردم كشيده مانند شلاقي بر صورتم ضربه زد ((ببين خودت خواستي مگه تو نبودي هر
لحظه اصرار داشتي از اون خونه اي كه توي اون مثل يه زندوني بودي نجاتت بدم مگه خودت نخواستي
حرف بزن )) ((چرا خودم خواستم ولي من احمق فكر مي كردم مي تونم از اون زندون به يه دنياي باز پا
بزارم نمي دونستم قراره از يه سلول با پاي خودم برم تو انفرادي مي خواستم نه توبگو؟)) ((حالا كه چي
بايد منتظر بموني خودت خواستي بايد تا آخرشم بخواي و حرف اضافه ام نزني همين جا بمون تا خبرت
كنم)) در را به ضرب كوبيد و رفت بهتر بود كه نباشد.اگر اين پنجره در اين اتاق نبود امكان داشت كه درجا
سكته كنم. دستي بر روي آه سرد روي شيشه مي كشم هنوز هم داشت اشك مي ريخت با خودم
گفتم فرق من و تو چيست؟فهميدم تو دلي آبي داري و من چشماني آبي براي گريه كردن.بلند مي شوم
به هر زحمتي كه هست سعي مي كنم پنجره را باز مي كنم انگار سالهاست كه كسي خبري از دل
آسمان نگرفته ولي بالاخره بازش كردم نگاهي بر آسمان مي اندازم دستم را مرهمي براي اشك هايش
قرار مي دهم. انگار با تمام وجود مرا پيش خود مي خواند به آن مي گويم نمي توانم نمي توانم بيايم
ولي براي لحظه اي دالم برايش سوخت گريه اش ده برابر شد گويي انگار سيل جاريست به حال خودم
مي نگرم ديدم تنها تر از هميشه هستم براي آسمان فدا شوم بهتر است تا خود را براي هزاران نامرد
روزگار قرباني كنم. گفتم مي آيم تا آخرين نفس با تو خواهم بود چشمانم را مي بندم ولي ديگر نمي
توانم تا ده بشمارم...
بنويس بر سكوي دلت يادگاري كه در غربت مكان تاريكي هاي
حسرت كودكانه كسي به داد دلتنگي هاي بي پايانت نرسيد كه مجبور
هستي در صدا هاي بي صدا فرياد بزني كه تنهايي. بنويس كه كسي نبود
كه حتي با تو فرياد بزند . پس الان بايد به آن نتيجه شوم پناه خسته ات را
ببري و شراب تلخ تنهايي را از سر بنوشي . پس هرگز گمان مبر در در آن
تاريكي هاي شوم حسرت حتي ذره اي نسيم دستت را بگيرد . مي تواني
بر سنگ قبر پوسيده اي كه در آن گوشه باغ دل سپرده نگاهي بياندازي
نزديك تر برو برو برگ ها را كنار بزن نامي آشنا مي بيني نامي كه گويي دارد
با صداي بي صدايي گريه مي كند نه نگاهي به اسمان بيانداز اين باران
است قطره قطره هاي ترحم كه به داد اين نام تنها مي رسند ولي حاضرم
بر آن قطره ي خورشيد قسم بخورم كه خدا تو را تنها به اين دنيا فرستاد كه
بعد از چند سالي با آغوشي باز تر به او پناه ببري ولي الان باييد از او ممنون
باشي كه روح پاكت را بر سر مزار تنهاييت فرستاد.پس به تكه سنگ كهنه
بوسه اي بزن و با دو بال كه خدايت هديه داده به سويش پرواز كن.
باز هم خیالم از من خواست تا به سوی تو آید آری من یقین دارم خیال تو باید فضایی غرورانه در بر گیرد چقدر دوست داشتم تو هم در جمع من و شمع و فروغ و سیم های پاره ی گیتار بودی اما آنقدر از من دور شدی که حتی خیالم هم به تو نمی رسد.آری به خوبی می دانم که در این صحنه های زود گذر بازی بودم خودت گفته بودی به یاد داری؟من کجا هستم در کدامین قالی نقش های ریز می زنم تا در آخر به نقش رخ تو رسم.من کدامم من کیستم؟من کدامین طلوع فردا ام شاید هیچم هیچ و پوچ شاید...تو می گفتی، قلم می زدی ولی تا به نقطه های بی پایان می رسیدی می گفتی شاید...الان من باید گله کنم،نه زیبای من؟نه گله ندارم تمنا دارم،تمنا دارم تا به من بگویی به کدام دیده جویمت تو که مانند هر شبحی از من،از منی که در انتظارت مردم دوری به کدامین دیده؟نمی خواهم بنویسم که برگردی می خواهم بنویسم با جوهر های سفید که نروی.تنها یم بیشتر از سلطان تنهایی ها دیگر کسی خبری از این دل نمی گیرد با من هم قهر کرده این دل دیوانه آنقدر شبها نشستم پنجه گیتار زدم انگشتانم به فریاد بر خواستند گفتند برای که برای چه کسی؟گفتم تو...عشق به صدا آمد و گفت من خودم هم گیجم حواسم پس کو؟چرا تو را به مرز فراتر از جنون کشاندم؟عشق اشک ریخت من خندیدم...من می دانم که تو رفتی.نمی دانم این چیست که نمی خواهم تو را ببینم ولی دلم برایت تنگ می شود نمی دانم این چیست که نمی خواهم عطر صدایت به مشامم بخورد ولی تشنه ی بوییدنم.تو گفتی به دروغ افلاطونی ولی من در این آتش سوختم من تا آخر عمر همه شب فروغ می خوانم و پنجه گیتار می زنم کاشکی آن کلی بودم که با ظرافت دامنم موج می زدم...من در رویای برگشت تو همه شب تیغ به رگ ها می زنم.
امشب از آسمان دیده ی تو
روی شعرم ستاره می بارد
در سکوت سپید کاغذ ها
پنجه هایم جرقه می کارد
شعر دیوانه ی تب آلودم
شرمگین از شیار خواهش ها
پیکرش را دوباره می سوزد
عطش جاودان آتش ها
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه نا پیداست
من به پایان دگر نیندیشم
که همین دوست داشتن زیباست
از سیاهی چرا حذر کردن
شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب بجای می ماند
عطر سکرآور گل یاس است
آه بگذار گم شوم در تو
کس نیابد دگر نشانه ی من
روح سوزان آه مرطوبت
بوزد بر تن ترانه ی من...
كنار پنجره نشسته بودم و چشمانم خيره به درخت ياس بود درست مثل همان درختي كه در حياط خانه
داشتيم درختي كه ساعت ها به قامتش تكيه مي كردم و دردم را براي گنجشك ها مي گفتم چقدر
سخت است احساس بيگانگي در افكارم شناور بودم كه پرستار تكاني بر شانه ام داد و گفت:(يكي اومده
مي خواد تو رو ببينه ) حتي پرستار هم تعجب كرده بود داشت مي رفت[1] كه دستش را گرفتم و مانع
رفتنش شدم گفتم (غير ممكن اون كي ؟) در حالي كه از من دور مي شد به آرامي جواب داد (مادرت)
اين يك كلمه به شدت باعث عذاب من شد دوباره با نگاهي درخت مرا به ياد مادر انداخت داشتم پيش
خودم تكرار مي كردم به او چه بگويم كه يك دفعه پنجره بسته شد ياد خودم افتادم كه هر وقت عصبي مي
شدم در اتاقم را به ضرب مي بستم اين كار عادي من بود به طوري كه اگر روزي اين كار انجام نمي شد
همه شك مي كردند دوباره فكرم به سمت مادر كشيده شد چه واكنشي نشان مي دهد وقتي مرا این
گونه ببيند آن كسي كه علت اصلي انجام كار من بود پيش خود چه فكري مي كند صداي در مرا به خود
آورد آري خود اوست ديگر طاقت اين را نداشتم كه زير نگاهش خورد شوم براي لحظه اي فشار هاي اين
چند سال بر من حمله ور شدند نفسم بند آمده بود ولي چشمانم را بستم و از ته دل با مادر سخن گفتم
( آره منم به چي نگاه مي كني منم همون دختري كه هيچ موقع احساسشو درك نكردي هموني كه مي
ديد توي مواد غرق شدي و مي سوخت همونيم كه وقتي شوهرت مرد تو ياد و خيال منم با اون خاك
كردي فقط خودت مهم بودي نظر من برات پوچ و بي ارزش بود وقتي با نا پدريم ازدواج كردي نپرسيدي
دوست داري بابا ت باشه بابا صداش كني اون براي تو يه شوهر بود براي من فرقي با جلاد نداشت هر
وقت كه اعتراضشو پيشت مي كردم ميزدي تو سرم كه داره خرجتو ميده آخه چه خرجي منم نياز به
محبت داشتم نياز به نوازش ولي نوازش من اون ضربه هاي كمربندي بود كه جاي سالم تو بدنم نذاشت
به اون سياهي و كبودي ها عادت كرده بودم حالا اومدي چي بگي اومدي بگي چرا از خونه فرار كردم چرا
شدم دختر فراري تازه يادت افتاده دختري هم داشتي پس بزار دليلمو برات بگم من اين كارو كردم
چون...نمی دونم!!!


























